در سردترین شب خلقت ، سایه ها در حرکت بودند و هیچ نوری پیدا نبود. آنان بر مکان حکم می راندند و می خواستند حکمرانی زمان را نیز به دست گیرند. کسی یارای مقاومت نداشت. گاهی از گوشه کنار شب صدای سوزناکی بر می خاست که خبر از روبرو شدن انسانی با سایه اش داشت. سایه ها آزادانه در فضا می چرخیدند و در پی تسخیر روح هستی بودند. ترس بر همه جا سایه افکنده بود. آدمان می خواستند شب سیاه به صبحی سپید بگراید و سکوت شب شکسته شود اما انگار زمین از چرخش باز ایستاده بود
