دوستی شعری از زنده یاد اخوان ثالث برام خوند که خیلی به دلم نشست.
ما چون دو دریچه روبروی ه
م
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام وپرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از این دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر هر چه کرد اوکرد
ما چون دو دریچه روبروی ه
مآگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام وپرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از این دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر هر چه کرد اوکرد
5 comments:
خیلی جالبه این همزمانی ها آزاده توی برنامه کانال آموزش ایران دیشب همین شعر را خواند و من با خودم گفتم چه زیبا بود :*
پس راسته که ميگن سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند!
:)
بله کاملا راسته :)
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
:-S
اگه عمر دیگه ای هم بهمون بدن باز همین آش و همین کاسست
Post a Comment